بیژن بینایی GitHub
بیژن بینایی Rss

فقط محمدآبادی

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۲۷-۰۶-۱۳۹۶

۰

سال ها از آخرین باری که می دیدمش می گذشت. بعد یه قرار کاری دیگه با جواد، تصمیم گرفتیم یه سر بریم خورشید تو ۱۲ فروردین. نهارو خیلی طرف زود آورد و همونجا ها بود که تصمیم گرفتم توی وقت باقی مونده یه سر به بهترین معلم دوران دبیرستانم، آقای محمد آبادی بزنم. آقای محمد آبادی معلم المپیاد کامپیوتر من و آرمین بود. آخرین تصویری که ازشون توی ذهنم داشتم یه آدم خیلی خیلی مهربون بود که فقط موفقیت ما دو تا رو می خواست(اگر چه مدرسه خیلی نامردانه جواب خوبی هاش رو داد). محمدآبادی کسی بود که همیشه سعی کردم تو زندگی مثل اون رفتار کنم رفتاری مثل احمق ها و ساده لوح ها که تو زمینه کاریشون از هر کار بلدی کار بلدتر هستند. خلاصه تصمیم گرفتیم بریم پیشش. نظر جواد رو هم پرسیدم و اونم پایه بود که بریم. سر زده... بدون اینکه حتی بدونیم تهران هست یا نه، رفتیم دفترش. گفتن دیگه اینجا نیست. شمارشو گرفتم. زنگ زدم. برداشت و پرسید شما. فکر نمی کردم منو بشناسه گفتم بیژن.... خواستم بگم از دانش آموزای قدیمتون که یه ضرب شناخت. بهمون گفت همون جا صبر کنید خودم می یام. الکی گفت تو همون دفتر قدیم ام کار دارم. می دونستم دروغ می گه.... می خواست ما اذیت نشیم. هنوز مثل قدیما خیلی مهربون بود.

۲۴/۷

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۱۸-۰۶-۱۳۹۶

۲

برنامه این روزام شده این. پا می شم. بدون صبحونه می شینم پشت سیستم برنامه رو باز می کنم. سایتا رو باز می کنم و شروع می کنم به خوندن. ظهر می شه. خسته می شم. پا می شم یه چی از یخچال بر می دارم می خورم. یه نمازم می زنم به کمر و دوباره می شینم ادامه ی کار قبلی. ساعت می شه ۲ نصفه شب. وقت خوابه ولی از برنامه عقبم. به خودم فشار می یارم جبران کنم ولی ناکام، آخرش خوابم می بره.

تقریبا می تونم بگم ۲۴/۷ دارم تلاشم رو می کنم که یه کاری جلو بره. ولی خیلی بزرگه خیلی سنگینه. با این حال خیلی دوس دارم بی نقص طراحی شه و بهترین ها برای تک تک قسمت هاش انتخاب بشه. می دونم زمان کم می یارم. می دونم آخرش دیر می شه و خودم ضرر می کنم ولی دوست ندارم حتی یخورده کم و کاستی صورت بگیره.

خلاصه اینکه این رویه زندگیم خیلی ضربه زده به اینجا. خیلی از پستا تو draft گیر کردن. خیلیاشون مثل چیزایی که سره طراحی مدار باتری یادگرفتم به نسبت جذاب شدن اما متاسفانه، انتشارشون به این ماه نمی رسه. امیدوارم به ماه بعد برسه. فقط می ترسم سنگینی درسا اینجا رو هم ازم بگیره.

پ.ن: عکس رو احتمالا رضا یادش هست. ماله سال آخر مانیه برا اون پست معروفه Mani under pressure. مانی ار همون ۱۰ سال پیش عاشق mac بود و بالاخره همین چند ماه پیش رفت اپل. بهش تبریک می گم. امیدوارم من و رضا هم توفیق تلاش کردنو داشته باشیم و بتونیم مثل همیشه ازش درس بگیریم.

Little Miss Sunshine

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۲۳-۰۵-۱۳۹۶

۰

little-miss-sunshine_6Little Miss Sunshine فیلمی بود که اخیرا دیدم. برای من فیلم جذابی بود چون کارگردان، trump card توی دستش رو نگه داشت و دقیقا وقت مناسب رو کرد. فیلم Little Miss Sunshine سعی می کرد به مخاطبانش نشون بده چیزی رو که دوست دارند، بهش علاقه دارند و دیوانه وار عاشقش هستند رو دنبال کنند. فیلم یادآوری می کرد که نیازی نیست برای علاقتون در گیر گرفتن مدرک بشید مراحل احمقانه ای رو که یه مشت بیشعور براتون چیدن تا استعدادتون کور شه رو طی کنید. حتی نیازی نیست خودتون رو به کسی اثبات کنید. هر کسی که دوست دارید باشید. هر کاری رو که دلتون می خواد انجام بدین و دست از تلاش کردن برای رسیدن بهش بر ندارین.

بهترین کادو

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۱۷-۰۵-۱۳۹۶

۰

امسال بر خلاف هر سال تصمیم گرفتم به همه غیر یکی دو نفر خاص که بطور عجیب برام کادو گرفتن بگم تولدم رو با سکوت بگذرونیم. دوست داشتم امسال متفاوت باشه و متفاوت هم شد.

با خواب بهترین دوستم شروع شد. ۳ ماهه که خبری ازش نداشتم. گوشیش خاموش، تلگرام نداره، ایمیل؟ بعید می دونم چک کنه خونشونم عوض شده و شماره جدیدشونم نداشتم. تقریبا هیچ راه ارتباطی نبود. کم کم داشتم یقین پیدا می کردم که دیگه هیچوقت نمی بینمش. اما نفهمیدم یهو چطور شد که چسبیدم به ته tail تابع گوسی و کاه رو بین کوه پیدا کردم! منی که بقول جواد همیشه کاینات عکسمه بالاخره رفیقمو از زیر سنگ پیدا کردم. یه مکالمه خیلی کوتاه کردیم. ماحصلش فقط یه چیز بود، پیک نیک:)))

پیک نیک؟ یعنی چی این؟ یعنی، من برات از رانندگی خودم و جواد بگم و تو برام از خاطرات تابستونت یعنی من از ماجراهای کوه پروژه هام برم بالای منبر و تو اون پایین یهو یه تیکه باحال بندازی و کلی با هم بخندیم. یعنی صبحمون شب بشه و نفهمیم این همس داریم حرف می زنیم. یعنی یه فرصت دوباره که دیگه هیچوقت از دستت ندم. در یک کلام یعنی بهترین و تنها کادوی تولدم.

تو ایران

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۱۶-۰۴-۱۳۹۶

۰

یه نصیحت.... تو ایران اگه دیدین یه کاری انجام دادین و خیلی ازتون تشکر کردن بدونین یجای کارتون می لنگه.... اگه پشت سرتون فحش خوردین و همه گفتن چه خبره آقا.... مگه چی کار می کنین که انقدر پول می گیرین بدونین بیزینستون سود آوره.

یه بنده خدایی بود تو رستافن.... می گفت از ما که شرکتا می یان تجهیزات می گیرن ما ازشون هیچ پولی نمی گیریم. چون اگه پول بگیریم پس فردا که نتونن ازش استفاده کنن زنگ می زنن شرکت،شاکی، می گن خرابه و این چه دستگاهیه و فلان. ولی وقتی پول نمی گیریم تعهدی هم نداریم هر چی شد یه ببخشید می گیم و تمام.

بعضی وقتا می گم منم بشم مثله جمالی.... رد بدم... زنگ زدن و گفتن چرا خرابه خیلی ساده بگم نمی دونم... بعد هم می خوان کلی فحش بخورم دیگه.... بخورم به درک. اون جوری کار درس می شه... کارفرما می فهمه که باید پول خرج کنه.... تا اگه خراب شد من ضررشو بدم

و اگرم کار کرد کلی سود کنم.  کارفرمایی هم که درس حسابی پول نمی ده وقتی پروژش fail کرد دستش جایی بند نباشه.... اینطوری یاد می گیره هزینه کنه

والسلام