بیژن بینایی GitHub
بیژن بینایی Rss

محکوم به نوشتن

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۱۵-۰۷-۱۳۹۶

۰

batteryپیشنویس: این یکی هم داره مثل خیلی پست های نیمه تموم دیگه داشت می رفت تو زباله دونی پست های local منتشر نشده دیگه. کم کم زدم تو خط کوانتوم. تو خط زندگی رویایی انیشتین، داستان های بور با استادش رادرفورد و بازی گوشی های پلانک توی دل black body. کم کم نزدیک بود فراموش کنم که چه زجر ها کشیدم سره فهمیدن اصطلاحات و مفاهیم مدار شارژ Li-Ion ها. اما اینبار چون یک ماه زمان خالص رو همین تک موضوع سوزونده شده بود محکوم شدم به نوشتن که قبل اینکه این یکی هم از حافظه ۲ bitایم کاملا پاک بشه قبلش، یه جای امن ذخیرشون کنم. مطلب فوق ماحصل تلاش کوچک من هست رو باتری ها و نحوه شارژ کردنشون. امیدوارم لذت ببرید

Blade RF on its way

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۰۳-۰۷-۱۳۹۶

۰

خب بالاخره مث که نتایج بدبختی هامون تو end ناامیدی داره به ثمر می یاد. کی به ثمر می یادش رو نمی دونم ولی می دونم که بالاخره می یاد. آخه چرا انقدر توکل هان؟ اعصابم خورد شده. دقیقا تا می گم همه چی رواله و تمومه یهو خفن ترین کمپانی دنیا هم که باشه گند می زنن بعد می رم رو مد توکل و یهو معجزه رخ می ده. خدایا what the فاز؟

یه بردی سفارش داده بودیم که تا پولش پرداخت شد یهو سازنده low stock اش کرد. شرکت وارد کننده هم گیر داده بود که نمی یاریم کلا. کارفرما هم فحشای خودش رو می داد. خلاصه دست به دامان توکل شدیم و به ساعت نکشید که بعد سه ماه انتظار یهو همین امشب موجود شد(ناموسا معجزه نیست؟). خب امیدوارم مشکلات دیگه ای نخوریم. راستی داشتم چند تا حدیث می خوندم. از تهمت زدن از پول حروم خوردن و .... جالب بود برام. همشون نمی گفتن می رین جهن دم. نمی گفتن چوب داغ فرو می کنیم تو حلقومتون همشون فقط یه چیز می گفتن. می گفتن دین خدا رو از بینتون بر می داریم. می گفتن یه کاری می کنیم نور الهی رو نبینید و حرفای حق رو نشنوید. این روزا از یه طرف ناراحتم. ناراحتم که چرا مثل دوران دبیرستان این ماه محرم اونقدر توی جو سیاه پوشی واینا نیستم یا اینکه چرا کمتر توفیق جلسه رفتن برام وجود می یاد ولی از یه طرف هم ناراحتم که بیشتر و بیشتر می شن کسایی که عظمت این روزا رو درک نمی کنن و انقدر نقاط تاریک تو زندگیشون هست که بعضا حتی به سخره می گیرن.

وقتی اینا رو می بینمشون یه لرز خاصی می افته تو وجودم. می ترسم منم یه روزی انقدر احمق و کودن بشم و انقدر گناه بکنم که همون بلاها که بالا گفتم همه سرم بیادو بشم یکی بدتر از اینا. به قول حاج مهدی خدا هممون رو عاقبت به خیر کنه. فقط همین