بیژن بینایی GitHub
بیژن بینایی Rss

آخرین امتحان

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۲۶-۰۳-۱۳۹۱

۱

خشک شدن قلم، لخته شدن اشک ها، تاریک شدن دل ها وقایعی است که این روز ها دل های هم سالان مرا آزار می دهد. سرکوفت ها، تخریب های شخصیتی،نگاه های پر معنی، بریده شدن سر با پنبه، رایج ترین شکنجه های مدرسه است. تلاش برای پوچی، برای دل خوشی، رقابت های بی اساس برای بودن و برای ماندن، کار روزانه ی ماست.

ماندن کار روزانه ی ماست.

ما دانش آموزانی هستیم که چون گفته اند بخوانید می خوانیم. دوست دارم او را، آن که گفته است بخوانید را، ببینم و بگویم چرا .... چرا .... و چرا .....

نمی دانم اما بی اختیار وادار به اطاعت شده ام. وادار به اطاعت از کسی که نوچه هایش هر روز با نیزه های آغشته به خونشان دلم را می درند. نمی دانم چرا هیچ کس نمی ایستد، چرا ما مانند گوسفندانی سپید در این بیشه زار بی آب و علف تنها به دنبال رسیدن به آن یک علف به جا مانده هستیم. چرا به فکر دیگران نیستیم چرا هیچیک به فکر کاشتن نیست

چرا واقعا چرا

امروز روز آخر است. روز پایان بخشیدن به تمام زحماتی که از اول دبستان تا به امروز کشیده ام. امروز روز جدایی من و زندگی است. روز شروع برای پایانی نامعلوم، پایانی که ادامه ی تو را می سازد.

زندگی در راحتی یا مشقت ، زندگی در شهرت یا  پستی، نگاه های حریصانه یا ترحم آمیز، زندگی در حسرت یا افتخار و هزار تضاد دیگر که زبانم از نام بردنشان ملول می شود

دوست دارم پایان این قصه خوش باشد و مانند دیگر قصه ها،تنها یک غصه نباشد منظورم همان هاست که هر روز از دهان فلان مهندس بی کار می شنوی

مانند آن ها که چه تحصیلاتی را از چه دانشگاه هایی گرفته اند و الان، پشت صندلی رانندگی زندگی را می گذرانند و آن ها که مشاور شده اند به خود می بالند و آن یکی ، کمک مشاور را می گویم،که جز به مشاور شدن به چیز دیگر نمی اندیشد و بس

 

بخشی از دفترچه خاطراتم

نظرات (۱)

...در روزگار کوتاه دنیا ، صبر کرده تا آسایش جاودانه ی قیامت را بدست آورند ، تجارتی پر سود که پروردگارشان فراهم فرموده . دنیا می خواست آن ها را بفریبد ، اما عزم دنیا نکردند ، میخواست آن ها را اسیر خود گرداند که با فدا کردن جان ، جان خود را آزاد ساختند ...

خطبه ی ۱۸۴ نهج البلاغه (خطبه ی همام)
در وصف صفات متقین

به امید آسایش جاودانه ی قیامت
در جوار پرتو انوار حق
یا علی