بیژن بینایی GitHub
بیژن بینایی Rss

احد و صمد

نوشته شده توسط بیژن | در دسته شخصی | نوشته شده در ۰۶-۱۱-۱۳۹۵

۰

1وسط این همه بدبختی…. وسط این همه پروژه. وسط ترس از افتادن، ترس از مشروط شدن. ترس از ناامید کردن کارفرماها و شرکت. خسته از همه کس و همه جا رفتم بلاگ مهدی و نمی دونم چطور شد که از بلاگ مهدی رسیدم به جیم. شاید نیکولا بود شاید خدا، نمی دونم و چه اهمیتی هم داره…. اما مهمه که بالاخره رسیدم به احد و صمد.

این روز ها همه روضه پلاسکو پلاسکو می خونن همه عکس پروفایلشون رو آتش نشان و پارچه سیاه می کنن اما کی برای احد و صمد اشک می ریزه. احد و صمدی که کودکیشون، لحظات پاکی و تراوتشون رو باید پشت چراغ قرمز ها بگذرونن. احد و صمدی که دیگه هیچ غرور و خودی از وجودشون باقی نمونده. احد و صمدی که روزگار هیچوقت بهشون شانس رو کردن استعدادهاشون رو نداد. احد و صمدی که پاک ترین کوچولوهایی بودن که بی خداحافظی از هممون توی یه شب سرد و تاریک دیگه که هیچ کس به یادشون نبود توی تاریکی به بدترین وضع جونشون رو از دست دادند.

احد و صمد، دو تا از کودکان کار هستند. همون هایی که هر روز پشت چراغ قرمز ها می بینیمشون. همون هایی که همیشه کلی التماس آدم های بی معرفت شهر رو می کنن. همون هایی که مشق هاشون رو کنار ساختمون ۲۰ طبقه گاج توی پیاده رو انقلاب با اشک می نویسن. همون هایی که شاید هیچکس رو ندارند که حتی بتونن “بابا” صداش کنن.

خستم و هزار تا دلیل دارم که ادامه ندم. که برم و ول کنم این تلاش های پوچ صفتم رو، بشم مثل کارمندهای کپک صفتمون و کلم رو بکنم توی برف و دستام رو محکم بزارم رو گوشام تا صدای حق حق گریشون رو نشنوم.

ولی وظیفمه، وظیفمه که نگذارم این صحنه های لعنتی دوباره تکرار بشن. قطعا می دونم که الان دارین چی فکر می کنین. این که چقدر تفکرم بچه گانه است. اینکه چقدر دور از واقعیتم و چقدر ایده آل فکر می کنم.

ولی من می دونم…. من می دونم که چقدر راه سختی رو انتخاب کردم…  می دونم که باید هزینه کنم. می دونم که شاید مجبور باشم تا آخر عمر هر سال درگیریم بشه اجاره کردن خونه برای سال بعد. می دونم که باید مترو سوار شم و هر روز هزار نفر منو هل بدن تو و بیرون و هر روز به خودم فحش بدم که چرا هیچوقت پول هام رو نگذاشتم تو بانک تا وام خودرو بگیرم. و اینم می دونم که شاید یه روزی بیاد که هزینه جراحیم تو بیمارستان از تموم اونچه تو حسابمه بیشتر شه و خیلی ساده بخاطر بی پولی محکوم به مرگ شم.

ولی من مثل بقیه طاقت ندارم.

طاقت خوندن این افسانه رو ندارم.

پس حتی شده به قیمت مردنم روی تخت بیمارستان هم شده نمی گذارم چنین فاجعه هایی دوباره تکرار بشن.