بیژن بینایی GitHub
بیژن بینایی Rss

آزادی

نوشته شده توسط بیژن | در دسته روزنامه | نوشته شده در ۲۸-۰۷-۱۳۹۵

۰

statue-of-libertyتوی مدرسه و کتاب های درسی یه داستانی بود که هیچوقت از شنیدنش خسته نمی شدم. داستانی که پیچ کالیبره زندگیم بود.

روزی روزگاری شیخی به مسجد می ره تا نمازش رو بجا بیاره. بعد خوندن نماز، دو تا پسر بچه رو می بینه. یکی پولداره و یکی فقیر. پسره پولدار که از قضا غذایی همراه داشته به پسر دوم پیشنهاد می ده که اگر حاضر بشه سگ او بشه، کمی از غذاش رو به او بده. پسر فقیر دوم هم برای چندی طعام شروع به درآوردن صدای سگ می کنه. شیخ که می بینه پسر فقیر حاضره تا برای مشتی نان وجودش رو خورد کنه، خودش رو بنده بکنه و سگ دیگری بشه سخت شروع به گریه کردن می کنه و ....

از آخرین باری که اون داستان رو خوندم خیلی می گذره اما امروز تازه فهمیدم که داستان دوست داشتنیم، داستان زندگی خودم بود

اگر چه ورژن قرن ۲۱ امیش کمی فرق داره ولی شالوده همون شالودس....شما ۷ ساله می شید.... باید برید مدرسه. باید با یک سری آدم بدون هیچ دلیلی بشید همقطار. و باید به کسایی که هیچ آشناییتی باهاشون ندارید بگید معلم. بزرگتر می شید. کم کم احساس می کنید که چیزهایی که یاد می گیرید بی فایده اند اما چاره ای نبیست باید یاد بگیرید. مدرسه تمام می شود و می روید دانشگاه. گرچه خیلی ها نوید تغییر می دادند اما به میانترم نمی کشه که می فهمید اینجا هم، همون آشه و همون کاسست.

بعضی وقت های با خودم فکر می کنم اگه تمام عمرم رو مثل تابستون ها کارها می کردم اگه شاگرد مانی بودم و همقطار هام رضا و احسان می شدند الان کجا بودم.... می تونستم هم دکتر بشم هم مهندس؟ هم اندازه لیسانس برق بلد باشم هم مکانیک و می تونستم هم الکترومغناطیس بلد باشم هم فیزیک الکترونیک؟

نمی دونم شاید آره شاید نه... نمی دونم و حتی نمی دونم چطور شد که من هم شدم مثل همون پسره فقیر داستان.... اما می دونم اینکه بعضی ها اون بالا می نشینند و بی توجه به استعداد آدما نسخه واحد می پیچند خیلی ها رو نایود کرده.... شاید من... شاید تو