بیژن بینایی GitHub
بیژن بینایی Rss

فرق مهندس با بقیه

نوشته شده توسط بیژن | در دسته شخصی | نوشته شده در ۰۷-۰۷-۱۳۹۲

۲

امروز استاد مبانی کامپیوتر حرف قشنگی زد.ایشون فرمودند که فرق شما مهندسین (با خودش گفت چه حالی به ما داده!!)  با بقیه اینه که شما سعی می کنید یک مسئله را حل کنید چه این مسئله قبلا حل شده باشه چه نشده باشه.اما مقایسه این حرف با جو دانشگاه

کتفی که کتف نشد، شد؟ (۲)

نوشته شده توسط بیژن | در دسته شخصی | نوشته شده در ۰۵-۰۲-۱۳۹۱

۵

این پست در ادامه ی پست کتفی که کتف نشد، شد؟ (۱) هست. پس اگر قصد مطالع این پست را دارید ابتدا پست قبل آن را بخوانید

شش ماه گذشت. ساعت ۴ صبح بود. هوای سرد اسفند از یک طرف و کم خوابی من از دیشب باعث شدند که جاذبه میان من و رختخواب دو چندان شود طوری که با چشم زدنی خودم را میان تخت و پتو یافتم همین که به فکر درس ها و کارهایی که باید انجام دهم فرو رفتم دستم به کنار تخت سر(لیز) خورد و ....

کتفی که کتف نشد، شد؟ (۱)

نوشته شده توسط بیژن | در دسته شخصی | نوشته شده در ۰۳-۰۲-۱۳۹۱

۰

حدود یک سالی هست که سر هیچ و پوچ کتفم در می رود

ماجرا از آن جا شروع می شود که کتف های من هر دو به طور مادر زادی بیشتر از افراد عادی به عقب می رفت سر همین قضیه یک بار در جلسه امتحان برای اینکه خستگی ام را در کنم مانند همیشه دست هایم را قفل کردم و ابتدا به بالا و بعد به پشت بردم. در همین جا بود که یکی از کسایی که سر جلسه بود تعجب کرد و بهم گفت چقدر کتفت باحاله، اینهمه عقب می یاد.

از این ماجرا گذشت یک روز که کسی خانه نبود به روال عادی من پشت کامپیوتر بودم و داشتم برنامه می نوشتم  در همین حین خسته شدم و مانند همیشه برای رفع خستگی همان حرکت قبلی را تکرار کردم اما اینبار کمی بیشتر دستم را عقب بردم و همین مقدار کم باعث شد دستم یک دور کامل از پشت بچرخد و به حالت بدی در برود. درد شدیدی به من متحمل شد دردی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد

عید در شمال خاطره ای دیگر ساخت

نوشته شده توسط بیژن | در دسته شخصی | نوشته شده در ۱۴-۰۱-۱۳۹۱

۰

امسال به رغم سال های گذشته با خانواده به جای اینکه به شیراز سفر کنیم زدیم به دل طبیعت جایی که نقاشی های خداوند خود نمایی می کرد و از در و دیوارش هنر می ریخت.

شاید جاهای زیبایی مانند مشهد یا کربلا را از دست داده باشیم اما بعد از این جور جاها، بهترین گزینه همین شمال بود. خلاصه سفر به شرح زیر است.

در همان ساعت ۶ صبح که از تهران به مقصد محمود آباد راه افتادیم برادرم دچار سردرد شدید شد و چند ساعت بعد هم .... اما بعد از این ها دوباره حالش خوب شد و ما هم به راه در این جاده پر پیچ و خم ادامه دادیم